( نقش برجسته کوروش در پاسارگاد )
د
درباره فرهنگ و تاریخ پر شکوه ایران زمین
( نقش برجسته کوروش در پاسارگاد )
د
هخامنشي ها
پارس ها نيز مانند مادها مردماني آريايي بودند . ايشان نيز مانند خويشاوندان مادي خود مدت زيادي تحت تسلط آشوري ها بودند. کتيبه هايي ازپادشاهان آشور ( سارگن ، سلمانسرو آشور حيدون ) در اين ارتباط در دست است . پارس ها به شش طايفه شهري پاسارگادي ها ، مرفي ها ، ماسپيانها ، پانتالي ها ، دروزي ها و ژرمن ها و چهار طايفه چادر نشين ساگارتي ها ، مردها ، دروپيک ها و دا ان ها تقسيم مي شده اند . پارسها پس از اتحاد با مادها در زمان فرورتيس از قيد دولت آشور رها شدند .
عيلام ديگر در اين زمان آن قدرت را نداشت که از استقرار پارس ها جلوگيري کند . به نظر مي رسد در اين زمان پارس ها تابعيت عيلام را پذيرفته بودند . پارس ها تحت رياست هخامنش حکومت کوچک خود را که مقدر بود بسيار بزرگ گردد تشکيل داده بودند . هخامنش نام سرسلسله اين دودمان و ازطايفه پاسارگاديان است که پس از وي پسرش چش پش سرزمينهاي تحت تسلط خويش را ما بين دو تن از پسرانش آريارمن (منطقه پارس ) و کوروش اول ( منطقه انشان ) تقسيم مي کند . هجوم سکاها به ماد و استقرار 28 ساله ايشان در سقز چش پش را از تابعيت مادها رهاند . از اينجا سلسله هخامنشي به دو شاخه پارسي و انشاني ( انزاني ) تقسيم مي شود . درست در زماني که عيلاميان درگير جنگ داخلي و مبارزه با آشوريان بودند حکومت پارسيان رو به توسعه تدريجي بود . سرانجام آشور باني پال دولت عيلام را برانداخت و راهي سلسله جبال بختياري يعني مملکت پارسوماش و محل اقامت پارس ها شد که در آن زمان مطابق با نوشته هاي آشوري، پادشاهي آن در اختيار کوروش اول يعني پسر چش پش بود . پادشاه به نشانه حسن نيت و تسليم در برابر آشوريان فرزند ارشد خود اروکو را به عنوان گروگان در اختيار دشمن فاتح قرار داد . اين حادثه نخستين تماس مستقيم ميان آشوريان و پارس ها بود . پس از آريارمن ، پسرش آرشام در پارس و پس از کوروش اول ، پسرش کمبوجيه درانشان حکومت مي کنند.
کوروش دوم (بزرگ)
لوحههای تختجمشید
اسنادی بنیادین از نظام اجتماعی و اداری در ایران هخامنشی
در تختجمشید چند گونه کتیبه از دوره هخامنشی دیده شده و به دست آمده است. یکی، سنگنبشتههای پادشاهان هخامنشی که به زبان و خط میخی «پارسی باستان» بر روی نمای سنگی کاخها و بناهای تختجمشید نویسانده شده و معمولاّ با ترجمان آن به خط میخی و زبانهای «عیلامی» و «بابلی نو (اکدی)» همراه هستند. دوم، لوحههای زرین و سیمین داریوش بزرگ که از صندوقهای سنگی در پایه دیوارهای تالار آپادانا پیدا شد و یکی از لوحههای زرین آن در چند سال پیش مفقود و پس از اظهارنظرهای فراوان و متناقض در باره سرنوشت آن، در نهایت چنین گفته شد که یکی از مسئولان موزه ایران باستان آنرا ربوده و «آب» کرده است. سوم، کتیبههایی که بر روی اشیایی همچو سنگ وزنه، مهر، دستگیره در، آجرهای لعابدار و آوندهای گوناگون دیده شده است. بجز اینها، تعداد فراوانی کتیبههای جعلی در بسیاری از موزههای دنیا وجود دارند که به اندازهای با مهارت ساخته شدهاند که تا مدتها جعلی بودن آنها دانسته نشد و در کتابها و کاتالوگهای قدیمیتر جزو آثار هخامنشی معرفی شدهاند.
لوحههای تختجمشید و پیدایی آنها: اما گونه دیگری از کتیبههای تختجمشید که موضوع این گفتار است، عبارت است از حدود سی هزار لوحه گلی یا «گلنوشته» که در کاوشهای باروی استحکامات خاوری تختجمشید و نیز در کاخ خزانه بدست آمدند. این لوحهها در کاوشهای سالهای 13-1312 و 17-1316 کشف شدهاند. بیشتر آنها که از باروی استحکامات شمال خاوری به دست آمدند، به نام «لوحههای بارو/ استحکامات» با علامت اختصاری (PF) و بخش دیگری که از کاخ خزانه در جنوب خاوری تختجمشید پیدا شدند به نام «لوحههای خزانه» با علامت اختصاری (PT) شناخته میشوند.
ماندگاری لوحه ها تا به امروز : شمار این لوحهها در اصل بسیار بیشتر از این تعداد بوده است؛ اما به دلیل اینکه بر روی گل رس خام یا نپخته نوشته شده بودهاند و قرار هم بر این نبوده که برای زمانهای بسیار دوری از آنها نگهداری شود، به مرور زمان از بین رفتهاند. اما اینکه چرا همین تعداد از لوحهها تاکنون سالم باقی ماندهاند، داستان شگفتی دارد. پس از یورش سپاه نابکار اسکندر مقدونی به ایرانزمین در سال 330 پیش از میلاد (تقریباّ 170 سال پس از نگارش لوحهها) و غارت و سوزاندن تختجمشید که با هدف آزادی و اتحاد ملتها صورت گرفت؛ گرمای شدید ناشی از آتشسوزی کاخ خزانه و تالار صدستون (که در کنار باروی خاوری قرار دارد) موجب پختهشدن و استحکام بیشتر آن لوحههای گلی، و پایدار ماندن آنها تا به امروز میشود.
شکل ظاهری : این لوحهها تقریباّ به اندازه یک کف دست هستند و بر روی گل خام نوشته و نگهداری میشدهاند. هر لوح در چند نسخه نوشته میشده تا برای بایگانی ادارات دیگر شهرهای مورد نیاز فرستاده شوند و یکی هم در بایگانی تختجمشید نگهداری شود. بر کنار حدود 600 لوحه، اثر چند مهر فشاری و غلتان باقی مانده است که متعق به صادرکننده و دریافتکننده آن سند بوده است. نقش و نگارهای این مهرها نیز میتوانند آگاهیهای فراوانی از هنر و باورهای آن روزگار را در اختیار بگذارند. به موجب همین لوحهها دانسته شده است که از چرم و اوراق پوستگیاهی (در فارسی باستان به نام «پَـوَسـتا») نیز برای نوشتن بهرهبرداری میشده که امروزه هیچ نمونهای از آن به دست نیامده است.
زمان نگارش : محتوای این لوحهها نشان میدهد که تاریخ نگارش لوحههای بارو به سالهای 509 تا 494 پیش از میلاد، یعنی سالهای سیزدهم تا بیست و هشتم پادشاهی داریوش بزرگ بر میگردد. اما لوحههای خزانه در فاصله سالهای 492 تا 458 پیش از میلاد، یعنی در فاصله سیامین سال پادشاهی داریوش بزرگ تا هفتمین سال پادشاهی اردشیر یکم نوشته شدهاند.
خط و زبان : تقریباّ همگی لوحهها به خط و زبانی نگاشته شدهاند که امروزه به خط و زبان «عیلامی» معروف هستند. امروزه اطلاعی از نام واقعی این خط و زبان در دست نیست. برخی کسان به اشتباه تصور کردهند که چون این لوحهها به عیلامی نوشته شده است، متعلق به عصر فرمانروایی عیلامیان هستند. اشتباهی که ناشی از تمایز ندادن میان زبان و حکومت عیلامی است. بجز این، حدود 500 لوح به زبان آرامی (آریایی)، 80 لوح همراه با ترجمه به آرامی، سه لوح به زبان بابلی نو (اکدی)، یک لوح به زبان یونانی و یک لوح دیگر به زبان فریگیهای نوشته شده است. شنیدهام که چند لوح هم به خط و زبان پارسی باستان به دست آمده است که هنوز آگاهی کاملی در این باره ندارم.
امانت به دانشگاه شیکاگو : از آنجا که کاوشهای تختجمشید توسط هیئتی از دانشگاه شیکاگو و به سرپرستی باستانشناس بزرگ و نامآور آلمانی (که پژوهشهای با ارزش و ماندگار فراوانی در باره ایران انجام داده است) انجام میشد، چنین توافق شد که لوحهها برای خوانش و پژوهش بر روی آن، به صورت امانت به دانشگاه شیکاگو منتقل شوند. دانشگاه پس از چند سال، شماری از لوحهها که از شدت آسیبدیدگی، خواندن آنها امکانپذیر نمیشد را به ایران بازگرداند و پژوهش بر روی شماری از آنها که سالمتر و خواندنیتر بودند را آغاز کرد. پس از آن تعداد 300 لوح دیگر به ایران بازگردانده شده و بقیه آن همچنان در امانت دانشگاه شیکاگو است.
پژوهش و خوانش لوحه ها : نخستین گزارش و ترجمان متن لوحهها توسط ایرانشناس بزرگ و متخصص زبانهای باستانی ایرانی، یعنی جرج کامرون (G. Cameron) انجام شد. او دستاورد پژوهش ماندگار خود را در کتابی به نام لوحههای خزانه تختجمشید (Persepolis Treasury Tablets) در سال 1948 در شیکاگو منتشر کرد. کتابی که هیچگاه در کشور ایران ترجمه و منتشر نشد. پس از آن ریچارد هالوک (R. T. Hollock) همتای دیگر کامرون، کار را بر روی حدود دو هزار لوحه بدست آمده از باروی تختجمشید ادامه داد و گزارش و ترجمان خود را در کتاب گرانقدر لوحههای استحکامات تختجمشید (Persepolis Fortification Tablets) در سال 1969 در شیکاگو منتشر ساخت و پس از آن نیز مقالههای متعددی در این زمینه در نشریات گوناگون به چاپ رساند. او در سال 1977 خبر از خوانش 4500 لوح دیگر را داد که پس از درگذشت او، تکمیل و منتشر نشدند. این کتاب و مقالهها نیز هیچگاه به دیده ایرانیان نیامد تا در اندیشه ترجمه و انتشار آن باشند. در واقع دنیای شگفت نهفته در این کتیبهها که از آن ایرانیان است با بیتوجهی عمیق و گسترده آنان روبرو شد. امروزه نیز علیرغم مدعیان و ادعاهای فراوان، هنوز حتی یک برگ از گزارش و ترجمه این لوحهها در ایران تهیه نشده است.
محتوا و مضمون لو حه ها : این لوحهها برخلاف دیگر کتیبههای هخامنشی تختجمشید که بیانیهها و گفتارهایی رسمی برای همگان و برای آیندگان بوده، برای خواندن عموم نوشته و عرضه نشده بودهاند و در واقع اسناد داخلی و حسابداری کارکنان تختجمشید و یک بایگانی اداری بوده است. آنها بازگوکننده رویدادهای رسمی و حکومتی و سیاسی نیستند، بلکه در کنار آگاهیهای فراوان دیوانی و اداری، اطلاعات فراوانی از زندگی روزمره و روزگار مردمان عصر هخامنشی در اختیار ما میگذارند که تاکنون با کمبود حیرتانگیزی در زمینه منابع و اسناد آن روبرو بودهایم. البته بجز لوحهای تختجمشید، چندین بایگانی اداری دیگر از عصر هخامنشی در مصر و بابل (همچو بایگانی «موروشو») پیدا شده است.
کشف این لوحهها و خوانش آنها، انقلابی در دنیای تاریخ و باستانشناسی هخامنشی بشمار میرفت. چرا که اکنون پژوهشگران بجز کتیبههای رسمی و آثار مکتوب تاریخنگاران یونان، به سرچشمهای غنی و گسترده از اسناد هخامنشی دست یافتهاند که چون برای همگان نوشته نشده بوده و قصد تبلیغ و کسب مشروعیت و یا هرگونه ملاحظههای سیاسی و تأثیرگذاری بر افکار عمومی را در سر نداشتهاند؛ از ارزش استنادپذیری فراوانی برخوردار بوده و هستند. از سوی دیگر، هیچ تاریخنگار یا سیاستمداری نمیتوانسته است مانند همیشه متن تاریخی آنرا به نفع اهداف خود تحریف و بازنویسی کند. محتوای لوحهها نشان داد که سخنان بسیاری از مورخان عصر کلاسیک یونان همچو هرودوت، نادرست و آکنده از تحریف واقعیتهای مربوط به ایران بوده است. نشان داد که برخلاف برخی ادعاها، یونانیان در ساخت تختجمشید مشارکت نداشتهاند. نوشتههای روی لوحهها آگاهیهای فراوانی از نظام گاهشماری خورشیدی- مهی هخامنشی و نیز بسیاری از نامهای کسان و نامهای جغرافیایی (همچو شیراز و نیریز) بدست میدهد.
به موجب این لوحهها، ما امروز دانستهایم که سازندگان تختجمشید را بردگان تشکیل نمیدادند، بلکه مردان و زنان آزادهای بودهاند که به اندازه تخصص خود و کاری که انجام میدادهاند، دستمزد میگرفتهاند. به آنان نه تنها دستمزدی شایسته، که گاه پاداش و هدیه و کمک هزینه جنسی نیز پرداخت میشده است. آنان میتوانستهاند به هنگام پیمان زناشویی، در هنگام زایش نوزادی تازهرسیده، در جشنها و بیماریها از این پاداش برخوردار شوند. زنان در تختجمشید نه تنها کار میکردهاند، بلکه پابهپای مردان در کارهای تخصصی و مدیریت شرکت داده میشدند. نوجوانان به کارآموزی میپرداختند و کودکان در ساعتهای کاری والدین در کودکستان تختجمشید نگهداری و تربیت میشدهاند. لوحهها حاکی از آن است که پرداخت نهایی و ریزهکاریهای سنگنگارههای باشکوه تختجمشید، بیشتر دستاورد هنر و تواناییهای زنان هخامنشی است.
نظام اداری تختجمشید کاملاّ دقیق و منظم بوده است. دستمزدها و پاداشها و کمک هزینهها در اسناد متعدد ثبت و از سوی طرفین مهر میشده است. آنگاه این اسناد به دقت طبقهبندی و بایگانی میشدهاند و رونوشتی از آن بسته به نیاز، برای نواحی و شهرهای دیگر فرستاده میشده است. هیچکس از این رویه مستثنا نبوده و مخارج بزرگان و وابستگان دربار و حتی شخص پادشاه به دقت بازبینی و حسابرسی میشده است.
لوحهها به ما پاسخ میدهند که در ایران هخامنشی هیچ دینی به عنوان دین رسمی شناخته نمیشده و هیچ دینی نیز تبلیغ نمیشده است. اما در عینحال باورمندان به همه ادیان از پشتیبانی حکومت برخوردار بودهاند. پیروان همه ادیان نه تنها در امور داخلی خود آزاد بودهاند، بلکه برای آیینهای ویژه خود مقرری و کمک هزینه دریافت میداشتهاند.
تاراج کتیبه ها : لوحههای تختجمشید تاکنون چندین تاراج را از سر گذراندهاند. نخست تاراج اسکندر را دیدهاند که پس از اشغال باشکوهترین بنای جهانی، طاقت و تحمل این دستاورد بزرگ تمدن ایرانی را نداشت و در برابر آن احساس حقارت میکرد. تمدنی که استادش ارسطو صاحبان آنرا «مشتی غلام نر و ماده میدانست که حکومت بر آنان، حق یونانیان است». تاراج و آتشسوزیای که بعدها مورخان غربی کوشیدند آنرا به گردن زنی به نام تائیس و مستی و هشیار نبودن اسکندر بیندازند تا بتوانند این ننگ را از تاریخ خود پاک کنند.
به روایت کورتیوس، اسکندر و سپاهیانش تختجمشید را ابتدا غارت کردند. پارچههای زیبا را تکهتکه کردند تا هر کدام پارهای از آنرا بربایند. پیکرههای سنگین را خرد میکردند تا پارهای از آنرا صاحب شوند. صندلیهای باشکوه را میشکستند تا قطعات عاج و سنگهای گرانبهای آنرا به یغما برند و هر چه را که نمیتوانستند ببرند، نابود میکردند. آنان آنگاه مشعلهای خود را به میان 873 ستون تختجمشید انداختند و بنایی که 190 سال بود که با همکاری و همفکری همگی مردمان ایرانی و مردمانی از سراسر شرق باستان ساخته میشد را به آتش کشیدند. آنهمه سقفهای چوب سدر، آنهمه پیکرههایی که جزئیات آن به دقت یک گوهرتراش تراشیده شده بود، از بلندای بیست متری بر زمین در میغلطیدند و خرد میشدند. آنهمه ایوان و تالار و دیوارهای نگارین، آنهمه مردان با چهرههایی آکنده از آرامش و وقار، و آنهمه کتیبههایی که در آنها از راستی، از صلح، از عدالت و از شادی گفتگو شده بود، در میان شعلههای آتش سوخت و رفت. اما آنچه از این غارت و آتشافروزی برجای ماند و محصول آن بیداد بود، همانا پختهشدن لوحهها و بازماندن آنها تا به امروز است.
اکنون در دومین تاراجی که لوحهها نظارهگر آن بودهاند، باز هم دنیایی که خود را صاحب قانونهای مترقی و تمدن و حقوق بشر و آزادی میداند، فرمان تاراج و حراج آنها را به نفع بازماندگان کسانی که فرمان آزادی خود را از دست نگارندگان همین کتیبهها دریافت کرده بودند، صادر میکند.
سومین و عجیبترین تاراجی که لوحهها اکنون از سر میگذرانند، رفتار و اظهارنظرهای حیرتانگیز و باورنکردنی خود ماست. اظهار نظری که چند نفر در لابلای سخنان به ظاهر معترضانه خود بیان داشتند و مدعی بازگشتن بیشتر لوحهها به ایران شدند. ادعاهایی که نه تنها معنا و منظور گویندگان آن سخنان نادرست را نمیتوان درک کرد، بلکه با اظهارنظر تأسفبار مقامهای مسئول دیگری توأم میشود و در بسیاری از نشریات و رسانهها بازتاب مییابد که «مبلغ 71 میلیون دلاری که دادگاه آمریکایی برای حراج کتیبهها به عنوان قیمت پایه تعیین کرده، رقم پایینی است و این اجحاف به کتیبهها است!» تصور نمیکنم رنجها و آزارهای دیگری که بر سر لوحهها آمد، به دردناکی و سختی این سخنان بوده باشد. واقعاّ چه میتوان گفت؟ میهنمان چند میارزد؟ بیاید بر سر قیمتش چانهای بزنیم!!
خداي بزرگ است اهورا مزدا كه اين زمين را آفريد كه آن آسمان را آفريد كه مردم را آفريد كه شادي مردم را آفريد كه داريوش را شاه كرد يك شاه از بسياري يك فرمان روا از بسياري .
من ، داريوش ، شاه بزرگ شاه شاهان شاه كشورهايي شامل همه گونه مردم شاه در اين زمين بزرگ دور و دراز پسر ويشتاسپ،هخامنشي ، پارسي ، پسر پارسي ، آريايي ، داراي نژاد آريايي .
داريوش شاه گويد : به خواست اهورا مزدا اين است كشورهايي كه من جدا از پارس گرفتم ، بر آنها حكم فرماني كردم ، به من باج دادند ، آنچه از طرف من به آنها گفته شد آن را كردند . قانون من است كه آنها را كنار هم نگاه داشت .
ماد ، خوزستان ، پارت ، هرات ، بلخ ، سغد ، خوارزم ، زرنگ ، رخج ، ثثه گوش ، گندار ، هند ، سكائيه ، بابل ، آشور ، عربستان ، مصر ، ارمنستان ، كاپادوكيه ، سارد ، يونان ، ليبي ، حبشه ، مك و كارئي .
داريوش شاه گويد : اهورا مزدا چون اين زمين را آشفته ديد پس از آن،آن را به من ارزاني فرمود . من را شاه كرد ، من شاه هستم ، به خواست اهورا مزدا من آن را در جاي خودش نشاندم . آنچه من به آنها گفتم چنان كه ميل من بود آن را كردند .
اگر مي خواهي بداني كه چند بود آن كشورهايي كه داريوش شاه داشت پيكرها را ببين كه تخت را مي برند . آن گاه خواهي دانست ، آن گاه به تو معلوم خواهد شد كه نيزه مرد پارسي تا دورها رفته است .
داريوش شاه گويد آن چه كرده شد به خواست اهورا مزدا بود . اهورا مزدا من را ياري كرد تا هنگامي كه كار را بكردم . اهورا مزدا من و خاندان سلطنتي و اين كشور را از زيان محفوظ دارد . اين را من از اهورا مزدا در خواست مي كنم ، اين را اهورا مزدا به من بدهاد .
خداي بزرگ است اهورا مزدا كه اين شكوهي را كه ديده مي شود آفريده كه شادي مردم را آفريده كه خرد و فعاليت را بر داريوش شاه فرو فرستاده است .
داريوش شاه گويد به خواست اهورا مزدا چنان كسي هستم كه راستي را دوست هستم بدي را دوست نيستم . نه مرا ميل است كه شخص ضعيف از طرف توانا به او بدي كرده شود و نه مرا ميل است كه شخص توانايي از طرف ضعيف به او بدي كرده شود .
آنچه راست است آن ميل من است . دروغگو را دوست نيستم ، تند خو نيستم . آن چيزهايي را كه هنگام خشم بر من وارد مي شود سخت با اراده نگاه مي دارم .
سخت بر هوس خودفرمان روا هستم . كسي كه همكاري مي كند او را به جاي همكاري اش پاداش مي دهم آن كه زيان مي رساند او را به جاي زيان اش كيفر مي دهم . نه مرا ميل است كه كسي زيان برساند و نه آن كه اگر زيان رساند كيفر نبيند.
كسي آنچه بر عليه كسي بگويد آن مرا باور نيايد تا هنگامي كه سوگند هر دو را نشنوم .كسي آنچه برابر قوايش كند يا به جا آورد خوشنود هستم و ميلم نسبت به او بسيار است و نيك خرسند هستم .
اين در واقع فعاليت من است . چون كه تن من توانايي دارد در نبرد هم آورد خوبي هستم،ورزيده هستم چه با هر دو دست چه با هر دو پا هنگام سواري خوب سواري هستم هنگام كشيدن كمان چه پياده چه سواره خوب كمان كشي هستم . هنگام نيزه زني چه پياده و چه سواره خوب نيزه زني هستم .
هنرهايي كه اهورا مزدا بر من فرو فرستاد توانستم آنها را به كار برم به خواست اهورا مزدا آنچه به وسيله من كرده شد با اين هنرهايي كه اهورا مزدا بر من فرستاد كردم .
اي مردم آگاه باشيد كه من چه جور آدمي هستم و هنرمندي هايم از چه نوع و برتري ام از چه نوع مي باشد . آنچه به گوش شما رسيد برايتان دروغ ننمايد آنچه را كه به شمادستور داده شد بشنويد .اي مردم آنچه به وسيله من كرده شد به شما دروغ نمايانده نشود . آنچه را نوشته شده بنگريد .فرمانها از طرف شما نا فرماني نشود كسي نا آزموده نشود اي مردم شاه ناچار نشود كه كيفر دهد .
ايخ تو ويگو
ايخ تو ويگو ( آستيا گ يونانيان ) پس از پدر به تخت سلطنت نشست و بر سر تصاحب حران با نبونيد پادشاه بابل درگير شد .اين شاه مدت طويلي حکومت کرد و دربار خود را مانند دربار آشور منظم نموده و برتجملات آن بيفزود . هم زمان با ايخ تو ويگو در انشان ، کمبوجيه زمام داري پارسيان را به عهده داشت که آستياگ دخترش ، ماندانا را به عقد وي درآورد . پادشاه ماد پس از اقتدار و يافتن ثروت فراوان سست گشته و از آنجا که تجملات درباري مستلزم مخارج بود بر مالياتها افزوده و ظلم بالا گرفته و مردم ناراضي شدند .
فرهنگ وتمدن مادي
مادي ها آريايي و تمدني عالي داشته اند که با تلفيق و انتقال به دوره پارسي به اوج خود مي رسد . چنانکه منابع يوناني و سنگ نگا ره هاي تخت جمشيد نشان مي دهند مادها تا پايان دوره هخامنشي از قدرت و سهم والايي در اداره حکومت برخوردار بوده اند . فرورتيس قبايل ماد و پارس را متحد و هو وخشتر قشون منظمي ترتيب داد و براي نخستين بار مردمان آريايي نژاد تسلط وحشيانه سامي ها را در آسياي غربي متزلزل و زمينه استقلال آريايي ها را در عالم قديم فراهم نمودند . هنر و به ويژه هنر معماري و فرهنگ مادها تا حدودي تحت تاثير مانا ها قرار داشته است . ماناها در جنوب درياچه اروميه ساکن بودند و نسبت به مادها قدمت بيشتري داشتند و درجنگ مادها با آشوري ها متحد مادها به حساب مي آمدند . آثاري از ماناها در تپه حسنلو باقي مانده است .
از زبان مادي ها اسنادي به دست نيامده است اما نلدکه مي گويد : اگر کتيبه هايي از دوران ماد به دست آيد گمان مي کنم از حيث زبان و خط عين کتيبه هاي هخامنشي باشند. دارمس تترعقيده دارد که اوستا کتاب مقدس زرتشتي ها به زبان مادي ها نوشته شده است . به هر حال شکي نيست که زبان مادي ها با زبان پارسي باستان تقريبا يک زبان بوده و تفاوت جزئي با آن داشته است . چنانکه هنوز در آذربايجان گويش هاي خلخالي ، تاتي و هرزني که بقاياي زبان مادي است شباهت زيادي به پهلوي و فارسي سره دارد . روي هم رفته در بسياري از چيزها مادي ها و پارسي ها به يکديگر شبيه بوده اند و تفاوتهاي اساسي بين آنها نبوده ، چنان که مورخين يوناني انقراض دولت ماد و بزرگ شدن پارس را يک واقعه يا امر داخلي ايران مي دانستند و جنگهاي ايران با يونان را در زمان هخامنشيان جنگهاي مادي ناميده و کلمه ماد را به جاي پارس و برعکس به کار برده اند .
گور دخمه اسحاق وند
گور خمه دکان داود

شیر سنگی همدان
دوست عزیزی به نام میلاد در بخش نظرات ، مطلب فشرده و بسیار مفیدی در خصوص تلاش شوم و بی سرانجام گروهکهای پان تورک و تجزیه طلب برای تلقین و برآورد نژاد تورک برای هموطنان آذربایجانی نوشته بودند که دریغم آمد در صفحه اصلی نصب نشود ، با هم می خوانیم :
۱_ يونان در قديم شامل دو بخش آسيايي و اروپايي بود كه بخش آسيايي آن لبنان و تركيه (ايالتهاي ليدي و سارد .....) بود كه به منطقه ي غرب تركيه و شرق يونان تراكيه مي گفتند پس نژاد اصلي مردم تركيه يوناني است 2_قوم ماد شامل چند بخش مي شد كه يك بخش آن آذرآبادگان بود پس نژاد اصل آنها آريايي است 3_اين آذربايجان كنوني شامل نژاد كمترمغول (چون زماني كه به ايران كوچ كردنند تعداد آنها خيلي كمتر مردم آذربايجان بود) وبيشتر آريايي اند 4_زبان آذربايجاني بر گرفته از زبان پهلوي و وارد شدن زبان مغولي وعربي و فارسي وبقيه قوم ترك است 5_اگر به چهره ي يك ترك آسايه ميانه وآذربايجاني نگاه كنيد تفاوتهايي حس ميكنيد وهمچنين با چهره مردم تركيه( اشتباه با كردهاي تركيه نگيريد) 6_هر آذر بايجاني كه خود را از مردم مغول( يا تركهاي آسيايه ميانه) ميداندلطف كنند بروند مغولستان اين سرزمين مال ايران وايراني مي ماند 7_نظامي خاقاني ... كه فرزند آذربايجان انند در شعراشان از ايراني بودن خود افتخار مي كردنند 8_فردوسي در شاهنامه از قومي به نام توران (ترك) نام بردكه در سرزمين هاي شرق ايران بودنند اگر مردم آذربايجان تورك بودند از توران در شرق و غرب ايران نام مي برد 9_ مردم تبريز سالها در مقابل تركهاي عتماني ايستادنند چون خود را مردم ترك نمي دانستند آنها ايراني و آذري بودنند اصليت خود را دوست ميداشتند 10_به نظر من آنهايي كه از ترك بودن خود حرف مي زنند( نه آذري) دچار بي هويتي و بي شخصيتي شدنند كه بايد گفت آيا علت از توسعه نيافتن ايران يا از اين حكومت يا از....... است 11_خوب نيست كه از اصالت پاك خود دست برداشته وخود را از تر كهايي كه مردم چين براي در امان ماندن از آنها ديوار چين را ساختنند يا آنهايي كه نيشابور و ري را ويران كردنند به زن وكودك رحم نكرده و با اسبهاي خود مي تاختنند و نابود مي كردنند دانست 12_ترکان انسانهایی اند با قد کوتاه پوستی زرد موهایی کامل سیاه و چشمانی کشیده و اما آریایی های اصیل دارای موی قهوه ای یا سیاه نه کامل و یا بور و دارای پوستی روشن وسفید و همین طور چشمانی روشن حالا به خودت نگاه کن و بگو کی هستی 3 1 _ آينده در دستان ايران و ايراني است آيا اين چنين فكر نمي كنيد ؟
مادها
فرورتيس
فرورتيس (655-633 ق.م )پس از پدر بر تخت نشست. پارس در اين زمان متحد ماد گشت فرورتيس با جمع آوري سپاه و اتحاد با دولت اورارتو قصد خلاصي از قيموميت آشور را داشت که در جنگ شکست خورده و کشته مي شود . پادشاهان آشور در اين دوره به ترتيب سناخريب و آشور هِـيدون بوده اند .

نگاره تخت جمشید ـ بزرگان ماد
هووخشتر
هووخشتر ( کياکسار يوناني ها ) بزرگترين شاه ماد ، اقدام به تشکيل ارتشي منظم و تعليم ديده نمود و پس از آن به ياري پارس ها وارد جنگ با آشور شد و آنها را با وجود مقاومت شديد شکست داد . چيزي نمانده بود تا نينوا ( پايتخت آشور) سقوط کند که سکاها يا همان آريا هاي نيمه وحشي که از ايشان در داستانهاي ملي به عنوان توراني ياد مي شود ، به ماد ( آذر بايجان ) حمله ور شدند و هوخ شتر مجبور به پايان جنگ و دفاع از ماد شد . سرانجام در شمال درياچه اروميه دو سپاه به هم رسيده و سپاهيان ماد شکست خوردند . 28 سال سکاها در ماد حکومت نمودند و شهر سقز که نامش را از همين سکاها گرفته است به عنوان پايتخت خود انتخاب کردند . تا آنکه هوخ شتر در سال 615 ق.م موفق به اخراج ايشان از ماد شد. در اين هنگام هوخ شتر پيمان صلحي با نبو پلاسر حاکم بابل بسته و با وي بر عليه ساراکس پادشاه آشور قيام نمود که اين بار موفق به فتح نينوا و پايان دادن ابدي به سفاکي هاي آشوريان گشت. اتحاد دولتهاي ماد و بابل پس از جنگ قطع نشد و به نشانه اتحاد ، نوه خود ( آمي تيس دختر ايخ تو ويگو ) را به عقد وليعهد بابل ( بخت النصر ) در آورد . ماناها نيز تابعيت ماد را مي پذيرند .
موج سوم
کيمريان و سکائيان ( تورانيان )
از پايان قرن هشتم ق.م اين قبايل آريايي موجب اغتشاشاتي در شمال غربي ايران گرديدند . مهاجمات ايشان با نفوذ تدريجي پارس ها و مادها که سه يا چهار قرن پيش صورت گرفته بود متفاوت بود . در اينجا صحبت از قبايلي که در جستجوي مراتع دست نخورده يا پناه گاهي بي خطر باشند نيست بل اين سواران جنگجو و يغما گر از سوي قفقاز به سوي ايران جاري شدند . ازاين اقوام در سال نامه هاي آشوري و تورات به ترتيب با نامهاي گيميراي و اشکوزاي ياد شده است .زبان اين دو قوم يکي بوده و از طريق غارت زندگي مي گذراندند . در زمان سارگن دوم ، اورارتو نخستين مملکتي بود که متحمل آسيب کيمريان شد و در اثر آن روساي اول دست به انتحار زد . سکاها پس از هجوم به ماد به سرکردگي ماديس پسر پارتاتوا ، شهر سقز درجنوب درياچه اروميه را به عنوان پايتخت خود انتخاب کردند .
تحقيق در ميان زبانها ، مذاهب و داستانهاي اين اقوام نشان مي دهد که ايشان حداقل بيش از چهار هزار سال قبل از ميلاد در جايي نه چندان معلوم ( احتمالا شمال اروپا ) با هم زندگي مي کرده اند و به دلايلي نظير سرماي فراوان منطقه متفرق وبه نقاط مختلف مهاجرت نمودند اين دوره را اصطلاحا به نام کتاب ودا عصر ودايي مي نامند. ودا مشتمل بر چهار کتاب است و آن قسمت که با ايران ارتباط دارد ريگ ودا ( سروده عده اي از شاعران آريايي به نام ريشي ) نام دارد . در کتاب ودا نام سرزمين آرياها آريه ورته به مفهوم چراگاه شبانان آريايي آمده است . از اينجا معلوم مي شود که اسم ايران از نام اين مردمان و پس از استقرار ايشان در فلات ، اقتباس شده است . آرياها پس از جدايي ، مدتي در آسياي وسطي استقرار يافته وسپس به دو بخش تقسيم شده و عده اي به سمت ايران و گروهي روانه هند گشتند . اوستا قلمرو آرياها را ايران ويچ يعني مملکت مردمان نجيب و باوفا معرفي مي کند و گويد مملکتي بود بسيار خوش آب و هوا و داراي زمينهاي حاصل خيز ، ولي ارواح بد دفعتا زمين را سرد کرده و چون زمين قوت سکنه را نمي داد مهاجرت شروع شد .مشخص نيست ايران ويچ مملکت آرياها قبل از جدا شدن از مردمان هندو اروپايي بوده است يا مسکن آنها در زماني که با هندي ها بوده اند .
خانواده
خانواده بر اقتدار پدر يا بزرگ تر خانواده تشکيل شده بود و رئيس خانواده در آن واحد قاضي و مجري آداب مذهبي نيز بوده و يکي از وظايف آن نگهداري از آتش و اجاق خانه بوده .
طبقات
عده طبقات چنان که از اوستا استنباط مي شود سه بوده : روحانيون ، مردان جنگي و برزگران ولي در عهود بسيار قديم طبقه روحانيون وجود نداشته است و اجراي آداب مذهبي و قرباني کردن به عهده رئيس خانواده بوده است .بنا به اوستا اساس تشکيلات آريايي بر خانواده قرار داشته که آن را نافه و محل آن را نمانه يا خانه مي ناميدند . شکل حکومت ملوک الطوايفي بوده به اين ترتيب که از چند خانواده تيره اي تشکيل مي شد و مسکن آن ده بود که ويس مي گفتند و از چند تيره زنتو يا قبيله ترکيب مي يافت و محل سکناي آن گئو ناميده مي شد و چند قبيله قوم يا مردمي را تشکيل مي نمود که محل سکناي آن را ده يو مي گفتند . رئيس تيره را ويس پت ، رئيس قوم يا مردم را ده يو پت مي ناميدند وقتي که چند مردم يا ولايت تحت حکومت يک نفر واقع مي شدند او را شاه بزرگ مي خواندند . ده يو پت ها در واقع امرا يا پادشاهان کوچکي بودند که نسبت به شاه بزرگ حالت دست نشاندگي داشتند . اينها مي بايست به شاه بزرگ باج داده و به هنگام جنگ سپاهي براي شاه تهيه کنند . اغلب پهلوانان داستانهاي قديم ما ده يو پت هايي بودند که هر کدام حکومت ولايت يا ايالتي را به طور موروثي در خانواده خود داشتند .
آريا ها پس از ورود به ايران به طوايف و اقوامي تقسيم شده و هر کدام از اين طوايف در مناطقي از ايران سکونت گزيده و به صورت ملوک الطوايفي زندگاني نمودند .مهمترين اين اقوام به ترتيب تاريخي سه قوم بودند : مادها پارس ها پارت ها ، اين سه قوم در ازمنه تاريخي ، دولتهاي بزرگ تشکيل نمودند و کارهاي مهم کردند . غير از اينها اقوام ديگري نيز بودند مانند باختري ها در باختر ، کرماني ها در کرمان ، ورکاني ها در گرگان و هرخواتي ها در رخج در افغانستان کنوني. تاريخ باستان ايران به دوره هاي زير تقسيم مي شود :دوره مادي ، دوره هخامنشي ، دوره سلوکي ، دوره اشکاني ، دوره ساساني
ادامه دارد ..
آرياها
موج اول
هزاره دوم قبل از ميلاد مصادف است با اولين ظهور و مهاجرت هندو اروپايي ها ( آرياها ) از دشتهاي اوراسي در جنوب روسيه و ساكن شدن ايشان در فلات ايران . اينان به دو دسته تقسيم شده و گروهي كه آن را شعبه غربي مي نامند به آسياي صغير نفوذ كرد و بر بوميان غلبه يافته و تمدن هيتيان ( ختيان ) را به وجود آوردند . شعبه شرقي كه به نام هندوايراني معروف است از قفقاز عبور كرده و تا فرات پيش راندند آنان با هوريان كه در اصل آسياني بودند ممزوج شده و پادشاهي ميتاني را تشكيل داده و آشور و گوتي را محدود نمودند . سرانجام ميتاني ها مورد هجوم هيتيان قرار گرفته و نابود شدند .
موج دوم
در آغاز هزاره اول ق.م براي دومين بار آرياها ( اينبار به ويژه پارس ها ، مادها و پارتها ) از همان جاده هاي پيشين يعني قفقاز و ماوراء النهر به سوي فلات ايران راهي شدند اما بسيار مو ثرتر از هزار سال پيش و بدون استهلاک درميان ساکنان آسياني فلات ايران ، چنان که پيش از اين ميتاني ها مستهلک شده بودند و فقط آثاري از زبان و دين خود باقي گذاشته بودند . پس از نفوذ تدريجي که مدت چند قرن طول کشيد آنان به عنوان ارباب اين ناحيه که بعدها از آنجا براي فتح دنيا حرکت کردند ، مستقر گرديدند .
هر چند ايرانيان در امتداد رشته کوه زاگرس از شمال تا جنوب و در همسايگي ممالکي کهن متوقف شدند ولي خواهيم ديد که در آينده اي نزديک بر ايشان نيز مسلط خواهند شد . اين ممالک عبارت بودند از عيلام که شامل سوزيانا ( شوش ) بود ، بين النهرين شامل بابل و آشور و در شمال شرقي حوالي درياچه وان ، دولت جوان اورارتو ( آرارات ) که چهار قرن بعد بايد دولت ارمنستان را تشکيل دهد . نيمه اول هزاره ق.م شرق ميانه شاهد رويا رويي همين سه قدرت بود آشوريان سامي ، اورارتوهاي آسياني و آريائياني که پس از نزاعي طولاني بر دو رقيب خود غلبه و نخستين شاهنشاهي جهاني را تاسيس کردند .
يکي از مناطق اسکان تازه واردان سيلک است که آثار باقي مانده از اين دوره نشان از تغيير فرهنگ و آداب و رسوم دارد . مظاهرآريايي يعني اسب و خورشيد بر روي سفالينه ها نقش بسته و محل دفن مرده ها از کف اتاق به گورستانها منتقل مي شود و همچنان همراه مرده لوازم متعددي دفن مي شد . استعمال متناوب آجر خام و سنگهاي خشکي که براي ساخت ديوارها به کار رفته نشانه فنون ساختماني جديد است .
منظره نجد ايران تغيير يافت و در گوشه و کنار آن آريائيان فاتح به ساخت شهرهايي مستحکم و برجهايي براي محافظت از دشمنان خارجي و رقباي داخلي پرداختند . آن زمان عهدي قابل توجه در پيشرفت زندگاني مدني ايران محسوب مي شود و شايد آن را بتوان به روح حادثه جويي عنصر جديد نسبت داد و اين پيش درآمدي بود براي آينده اي که در آن زمان به جاي پراکندگي و کثرت امرا ، وحدت ايرانيان مي بايست تحقق يابد .
جامعه به چندين طبقه تقسيم مي شد : امير ، نجبا ، آزاد مردان مالک زمين ، کساني که چيزي نداشتند و بردگان .استعمال آهن در اين دوره روز افزون بود ولي مفرغ و مس همچنان مورد استفاده بود . هر چند که هيتيان و ميتاني ها در قرن پانزدهم ق .م و مصريان در چهاردهم ق.م آن را مي شناختند اما اين فلز تا قرن نهم الي قرن هفتم ق.م چندان مود استفاده نبود .
در اين دوره دولت آشور که مصرف کننده بزرگ فلزات بود و بر خلاف سرزمين ايران فاقد معادن آهن و مس بود ، موجبات سياست تجاوز کارانه آشور را نسبت به ايران فراهم نمود .شيوه جنگي آشوريان تکيه بر پياده نظام داشت اما مبارزه با ايرانيان ساکن کوهستانهاي زاگرس ( مرزهاي شرقي امپراتوري آشور ) آشور نصير پال پادشاه آشور را وادار به تشکيل ارتشي مجهز به سواره نظام نمود . سال نامه هاي آشوري مرتبا به غارت هاي ايشان در ايران و به ويژه کوه بيکني ( کوه دماوند ) و همچنين صحراي نمک در جنوب تهران اشاره دارند .
سال نامه هاي سلمانسر سوم پادشاه آشور ، نخستين بار از ايرانياني که در راه قشون آشور در سفر هاي جنگي اش به زاگرس قرار داشتند نام مي برد : پارسها در پارسوا و حوالي 844 ق .م و مادها ( آماداي ) در 836 ق .م . بنا به اين اسناد پارسوا در مغرب و جنوب غربي درياچه اروميه قرار داشته و مادها در جنوب شرقي آن يعني در نزديکي همدان مستقر بوده اند . دولت مانا که شامل بخش بزرگي از کردستان کنوني مي شد ، سرزميني بود که ساکنينش آسياني و براي جلوگيري از توسعه مادها به حد کافي نيرومند بود .حرکت عمومي قبايل ايراني هنوز ادامه داشت ، گروه سوم به نام زکرتو يا به قول يونانيان ساگارتي به نواحي شرقي رفته و مستقر شدند و شايد تا ناحيه تبريز و سر حد دولت اورارتو پبش راندند . شعبه اي از مادها تا اصفهان پيش رفتند اما توسط عيلاميان متوقف شدند . در مشرق و خراسان قوم پَرثــَوه ( پارتها ) سکونت گزيدند و قوم هَريوَه سرزمين هرات در جنوب خراسان را اشغال نمود .
ادامه دارد ... .
سلسله چهارم يا پاش ها : در اين دوره جنگي ميان دو دولت در گرفته و پيروزي با بابليان است و در نتيجه اين فتح مجسمه مردوك پس از سي سال با بابل بازگردانده مي شود . يكي از معرف ترين پادشاهان بابل در اين دوره بخت النصر ( نَبوكُد نَزَر ) مي باشد كه حدود بابل را تا درياي مغرب ( مديترانه ) توسعه داد . عيلام در اين دوره كماكان مستقل بود .
سلسله پنجم تنها 21 سال حكومت كرد و رويداد مهمي در ارتباط با عيلاميان در آن رخ نمي دهد .
سلسله ششم يا بازي ها : بابل در اين دوره از طرفي تحت فشار گوتيان و از سوي ديگر مورد حمله عيلاميان قرار گرفت و به همين خاطر ضعيف و ناتوان گشت . مقارن با اين زمان مردمان تازه نفس ديگري به نام كلدانيان از طرف شمال شرقي عربستان به بابل حمله نمودند و يك مدعي بر دو مدعي ديگر ( آشور و عيلام ) افزوده شد و سرانجام پادشاه آشور ( نَبو نَصير ) موفق شد بابل را جزو دولت آشور نمايد .
عهد سوم
در اين دوره طرف عيلام آشور است . آشوريان مردماني سامي نژاد بودند كه به همراه ساير سامي ها در بابل زندگي مي كردند . اما بعدها مهاجرت كرده و به قسمت وسطاي دجله و كوهستانهاي اطراف رفته و مملكت كوچكي را به نام آشور تشكيل دادند . اسم اين مردم از نام خدايي است كه پرستش مي كردند . پايتخت ايشان ابتدا شهر آشور ، در ادوار بعدي كالاه و بالاخره نينوا بود . اينان ابتدا تابع بابل بودند و بعد استقلال يافتند . آشوري ها مردماني بودند زارع و وقتي به مملكت جديد آمدند از آنجا كه اراضي منطقه جديد مانند زمينهاي بابل حاصل خيز نبود تصميم گرفتند از دست رنج ديگران استفاده كنند ، بنابراين در بهار هر سال به ممالك مجاور تاخته و آنجا را غارت مي كردند و پس از كشتار تعدادي را هم به اسارت مي بردند . به اين ترتيب دولت آشور تبديل به دولت جنگي قويي شد و از خصايص آشوري ها شقاوت و بي رحمي فوق العاده آنها با مغلوبين بود . اين دولت تقريبا هزار سال دوام نمود و از هر طرف توسعه يافت . از طرف مغرب دولت هيتها را معدوم و فنيقيه و فلسطين را تابع نمود و به مصر دست يافت . از طرف مشرق تا كوه دماوند پيش رفت و ماد و پارس را دست نشانده و عيلام را چنان خراب كرد اين سرزمين چند هزار ساله ديگر كمر راست نكرد . دولت آشور سرانجام به دست مادها منقرض گشت . زبان و خط آشوري ها همان بابلي بوده است .
تاريخ آشور به سه بخش تقسيم مي شود و از آنجا كه دو بخش نخست ارتباطي با عيلام ندارد به بخش سوم مي پردازيم :
از زمان تيگلات پيلِسِر چهارم با از بين رفتن مردمان كوهستاني مابين جغرافياي دو كشور با هم ارتباط يافتند . دولت عيلام با بابل كه نيز از قدرت گرفتن آشور ترس داشت متحد شد تا ممالك خويش را حفظ نمايند . پادشاه معروف اين دوره سارگُن دوم است كه سلسله جديدي را شروع نمود . جنگي در اين دوره موسوم به دوري لو بين عيلام و آشور در گرفت كه آشور برتري نيافت . بعد از سارگن سيناخُريب بر تخت نشست و كالدوش پادشاه عيلام در اين دوره كشته مي شود . در زمان آشور حيدون دولت آشور به اعلي در جه قدرت خود مي رسد و غير از عيلام در آسياي غربي دولتي نماند كه تابع آشور نباشد . سرانجام در زمان آشور باني پال جنگ خونيني ميان دولتهاي عيلام و آشور در گرفت و از پي آن خوم بان كالداش آخرين پادشاه عيلام شكست خورده و آشوريان به قتل عام وسيعي پرداخته و دولت عيلامي براي هميشه منقرض شد . كتيبه آشور باني پال در مورد غارت عيلام از ميزان سفاكي و بي رحمي اين قوم حكايت دارد .
پادشاهان بزرگ عيلام
باشْ شوشيانكْ
كَدُرْ لاعُمِرْ كه نام آن در تورات ذكر شده است .
كودورْنان خونْدي فاتح اور .
ريم سين منقرض كننده سلسله ني سين در سومر .
كدورمابوك
شوتْروك ناخون ته كه بابل را تسخير و كاسيان را برانداخت و استل نارام سين و مردوك را به شوش برد .
كوتير ناحون ته و شيل خاكين شوشي ناك كه در زمان آنها ادبيات و صنايع عيلامي به اوج ترقي خود مي رسد .
اون تاش گال ( اون تاش هوبان ) بزرگ ترين باني پادشاهي عيلام بوده كه شهرها و معابد بزرگي را بنا نمود .
كالدوش كه در زمان سيناخريب كشته شد .
خوم بان كالداش آخرين پادشاه عيلام .
ادامه دارد ... .
تاريخ عيلام را بايد در سه بخش مورد بررسي قرار داد كه عبارتند از :
عهدي كه عيلاميان با سومري ها و اكدي ها در ارتباطند ( تا 2225 ق .م )
عهدي كه گذشته هاي عيلام با تاريخ دولت بابل مربوط است ( از 2225 تا 745 ق .م )
دوره اي كه طرف عيلام دولت آشور است ( از 745 تا 645 ق .م )
عهد اول : سومري ها و اكدي ها
اين مردمان از زمانهاي بسيار دور در مملكتي كه آشوريان از قرن نهم ق .م آن را كلده ناميدند سكني داشته اند . سومري ها در راس خليج پارس و طرفين اروند و اكدي ها در طرف شمال شرقي آنها مي زيسته اند . شهرهاي مهم سومر عبارتند از : اور ( زادگاه ابراهيم ) ، اورك يا اِ رخ و نيپور و شهرهاي مهم اكد سيپار ، كيش و بابل بوده اند .
در سومر هر شهري صاحب خدايي بوده است ، با وجود اين سه خداي بزرگ ( بت ) را همه مي پرستيدند . 1- آنو ( خداي آسمان ) 2- اِ آ ( خداي دره هاي عميق ) 3- بَلْ ( خداي زمين )
سومريان رئيس شهر را پاتِسي مي ناميدند كه شرح نبرد برخي از آنها با عيلاميان موجود مي باشد .
اكد از زمان پادشاهي سامي به نام سارگُن آگاده اي رو به ترقي مي گذارد چنان كه از طرف غرب تا شامات و از سوي شمال تا كوههاي زاگرس يا كرمانشاه امروزي توسعه يافت . سارگن با عيلام جنگ كرد و اين سرزمين را غارت و مزارع آنها را به آتش كشانيد .پس از سارگن چنانكه استل ( سنگ يكپارچه اي كه روي آن نوشته اند ) نارام سين نشان مي دهد ، لولوبي توسط اين شاه مورد حمله قرار مي گيرد . بعدها گوتي ها كه در مشرق ذهاب ( زاگرس شمالي ) دولتي تشكيل داده بودند به اكد هجوم آورده و در اكد و صفحات شمالي و جنوبي بابل استيلا يافتند و سلسله آگاده را منقرض كردند . ايشان عيلام را نيز باج گذار و تابع خود گردانيدند . سپس به رهبري سلسله سامي اور، گوتيان از بابل اخراج شدند اما به فاصله چند صد سال براي دومين بار در اين هزاره ، ايرانيان به رهبري سلسله سيماش سسلسله بابلي اور را منقرض کردند .
در 2500 ق .م گودِآ پادشاه سومر قدرت يافت و عيلام را تابع خود گردانيد . طرز رفتار سومري ها در عيلام باعث شورش متواتر شد به طوري كه سرانجام كودورْنان خونْدي پادشاه عيلام شهر اور پايتخت سومر را تسخير و سلسله پادشاهي آنان را برانداخت . عيلاميان مجسمه رب النوع آن شهر را كه نانا يا نه نه مي ناميدند جزو غنايم به شوش بردند . بعد از آن تا 600 سال سومر تابع عيلام گرديد . بعدها سلسله اي ديگر به نام ني سين در سومر پايه گذاري شد كه آن هم توسط پادشاه عيلام ريم سين منقرض شد . سومر و اكد كه در اين زمان دولت واحدي تشكيل داده بودند پس از اين در ميان ساير ملل حل شده و ديگر استقلالي نيافتند .
عهد دوم
در اين عهد طرف عيلام دولت قوي و بزرگ بابل است كه به دست مردماني سامي نژاد تاسيس شد . اين مردمان مهاجر از شبه جزيره عربستان شهر بابل را كه از دروان سومري ها باقي مانده بود بزرگ كرده و سلسله هايي به شرح زير تشكيل دادند .
سلسله اول : پادشاهان اين سلسله حدود 15 نفر بودند كه بزرگترين آنها حَمورابي ششمين آنها بود كه قوانين حك شده توسط او بر سنگي يكپارچه اكتشاف و معروف گشته است . اين قديمي ترين مدوني است كه تا كنون كشف شده است . حمورابي ريم سين را از شهر لارسا بيرون مي كند و پسرش كدورمابوك پادشاه عيلام را شكست مي دهد . علي رغم اين شكستها در اين دوره عيلام استقلال خود را حفظ مي كند .
سلسله دوم : سلسله اول دچار حملات مردمي شمالي موسوم به هيت ها شده و منقرض مي گردد . در اين دوره واقعه مهمي راجع به عيلام رخ نداده است .
سلسله سوم يا كاسي ها : كاسي ها مردمي بودند كه در كوههاي زاگرس نزديك كرمانشاه امروزي ( لرستان ) سكني داشتند . برخي اعتقاد دارند كه ايشان آريايي بوده اند چرا كه رب النوع آنها آفتاب و سورياش نام داشته كه اين نامي آريايي است .خداي ديگر ايشان کاشو نام داشته است . برخي نام شهر قزوين و درياي خزر ( کاسپين ) را برگرفته از نام اين قوم مي دانند .كاسي ها مملكت بابل را تسخير و سلسله اي در آن بنا كردند كه قريب شش قرن سلطنت نمود و اين طولاني ترين فتح خارجي شناخته شده در بين النهرين است . در اين دوره از اسب براي كشيدن گاري استفاده نمودند . عيلام در اين دوره نيز مستقل است اما مابين طرفين جنگ ادامه دارد . شوتْروك ناخون ته و پسرش كوتير پادشاهان بزرگ عيلام ، بابل را تسخير نموده و كاسيان را منقرض نمودند هم چنين اشياي نفيس تاريخي، از جمله استل نارام سين و مجسمه خداي بزرگ بابل را كه بلْ مَردوك مي ناميدند به شوش برد . اين مجسمه پس از سي سال به بابل برگردانده مي شود . پس از او شيل خاكين شوشي ناك به تخت نشست و از كارهاي مهم او نوشتن كتيبه هايي بر بناها به دو زبان عيلامي ( انزاني ) و بابلي است . اون تاش گال نيز از پادشاهان بزرگ اين عصر از تاريخ عيلام است كه سازنده معبد و شهر سلطنتي دور اونتاشي ( چغازنبيل امروزي - تصویر پایین ) است . در زمان اين پادشاهان عيلام به اوج ترقي خود در زمينه ادبيات و صنايع و هنر مي رسد . اما عصر طلايي عيلام رو به انحطاط رفت و تجزيه آن معاصر با قدرت گرفتن سلسله اي جديد در بابل به رهبري بخت النصر شد .


دوره تاریخی
آسیانی ها
هزاره سوم قبل از ميلاد : ابداع خط در اين دوره در بين النهرين و توسط سومري ها صورت گرفت و هم زمان در عيلام نيز خطي غير ميخي و نيمه تصويري ابداع گرديد كه معروف به عيلامي مقدم است و در تمام فلات ايران گسترش يافت و از آن جمله سيلک است که تنها نقطه اي است که در آن پيش از عهد هخامنشي مدارک کتبي به دست آمده است . در آغاز اين هزاره دشت غني بين النهرين وارد عهد تاريخي مي شود و بر اثر متوني كه كه ساكنان دشت واقع بين دو رود در باره تاريخ مملكت خود باقي گذاشته اند ، بخشي از تاريخ ايران را نيز تشريح نموده اند. متاسفانه اين اطلاعات در داخل ايران پيش نمي رود زيرا آنها فقط از نبردهاي خود با ساكنين نواحي مرزي خود با فلات ايران حكايت مي كنند. گذشته از مردم پيش از تاريخ که شرح داده شد مردمي ديگر در فلات ايران زندگي مي کردند که چون از ايشان خط و نوشته به جاي مانده و يا نامشان در اسناد و کتيبه هاي همسايگانشان در بين النهرين ( سومر و اكد ) آمده ، آنان را مردم تاريخي مي خوانند . از آنجا که نژاد ايشان چندان معلوم نيست و نمي توان آنها را كاملا به يکي از دو نژاد سامي يا آريايي نسبت داد ، علماي نژاد شناس آنان را آسياني خوانده اند . اينان عبارتند از :
« عيلامي ها در جنوب ، گوتي ها ، لولوبي ها و کاسي ها در غرب ، آماردها ( آمل کنوني ) و تپوري ها ( طبرستان ) در حاشيه جنوبي درياي خزر و اورارتوها و ماناها در شمال »
در ادامه با اين اقوام بيشتر آشنا خواهيم شد .
کاسي ها
كاسي ها مردمي بودند كه در كوههاي زاگرس نزديك كرمانشاه امروزي ( لرستان ) سكني داشتند . برخي اعتقاد دارند كه ايشان آريايي بوده اند چرا كه رب النوع آنها آفتاب و سورياش نام داشته كه اين نامي آريايي است .خداي ديگر ايشان کاشو نام داشته است . برخي نام شهر قزوين و درياي خزر ( کاسپين ) را برگرفته از نام اين قوم مي دانند .
لولوبي
لولوبي ناحيه اي مابين بغداد و كرمانشاه كنوني را شامل مي شده است . دو تن از پادشاهان لولوبي نقش برجسته هايي از خود در سر پل زهاب باقي گذاشته اند . يكي متعلق به تارلوني و ديگري مربوط به فتوحات آنوباني ني مي باشد که بعدها داريوش هخامنشي از آن در نگاره و کتيبه بيستون الگو گرفته است . كتيبه هاي اين دو نقش به زبان اكدي نوشته شده اند . گروهي لولوبي ها را اجداد لرها مي دانند .


اورارتو
تمدن اورارتو که تاريخ آن از قرن نهم ق.م پيش تر نمي رود در مشرق تا تلاقي دو شعبه فرات کشيده مي شد و درياچه وان ( پايتخت اورارتو بر کناره اين درياچه بوده است )را شامل مي گرديد و تا دره رود ارس مي رسيد . از نظر نژادي مردم آن دنباله قوم هوريان بين النهرين شمالي بودند و زبان آنها با توجه به کتيبه هايي که از پادشاهان آنها به جا مانده است ( معروف به کتيبه هاي واني ) با زبان ايبريان يا گرجي که از خانواده قفقازي است يکي بوده است . اورارتوها از قرن هفتم تا نهم پيش از ميلاد در ارمنستان کنوني و مشرق آسياي صغير و شمال آذربايجان دولتي تشکيل داده بودند که کوه آرارات در وسط کشور ايشان قرار داشت . اورارتوها از دشمنان سرسخت آشوريان بودند و غالبا با ماناها و مادها بر عليه ايشان متحد مي شدند . پادشاه ايشپوايني به اتفاق پسرش منوا همه نواحيي را که در طول دجله عليا و زاب قرار داشت از آشور گرفت و حتي تصرفات مانا در جنوب درياچه اروميه را هم به اختيار خود درآورد و کشوري به وسعت آشور و حتي بزرگ تر ايجاد نموده و فنون آبياري و حفر قنوات را توسعه دادند . ارژيشتي نام پادشاه ديگر اورارتو است که بازهم دولت را توسعه داد اما تيگلات پيلسر سوم پادشاه آشور، دولت بعدي اورارتو يعني شاردوري دوم را متوقف نمود . تيگلات در سفر جنگي خود به ماد 65000 اسير آورد و آنان را در دياله مستقر ساخت وبه جاي آنان آراميان را در فلات ايران جايگزين نمود . خواهيم ديد که دولت اورارتو سرانجام توسط مادها منقرض مي شود .
عيلام
در عهود قديم عيلام اطلاق مي شد به مملكتي كه از اين ولايات تركيب يافته بود : خوزستان ، لرستان ، پشت كوه و كوههاي بختياري . حدود آن از طرف مغرب دجله ، از طرف مشرق پارس ، از سوي شمال راهي كه از بابل به همدان مي رفت و از سوي جنوب خليج فارس تا بوشهر ( ريشهر قديم ) . شهرهاي مهم عيلام را چنين نوشته اند :
1- شوش كه مهمترين شهر عيلام و از قديمي ترين شهرهاي عالم بوده است .
2- ماداكتو بر روي كرخه .
3- اُ كـسين ( اهواز كنوني ) .
4- خايدالو ( احتمالا خرم آباد امروزي ) .
عيلاميان سرزمين خود را اَ نْزان سوسونكا ( انشان سوسونكا ) مي ناميدند . برخي معتقدند نژاد ايشان حبشي بوده است كه بعدا سومري ها و سامي ها هم در آنجا ساكن بوده اند . زبان عيلاميان را انزاني ناميده اند . خط عيلامي ميخي و شبيه به الفباي بابلي است . از نظر عيلاميان عالم پر از ارواح بوده و خداي بزرگ آنها شوشيانك ناميده مي شده است و پرستش او فقط به پادشاهان و كهنه اختصاص داشته است . بعد از او شش رب النوع ( الهه ) مانند شالا و همسرش اينشوشي ناك و پس از آن گروهي از ارواح را مي پرستيدند .
ادامه دارد .... .
در دورانی که تهاجم فرهنگی از همه سو و از غرب تا عرب ایران بزرگ را مورد هدف قرار داده است بایسته ترین و شاید تنها پدافند ، آگاهی از تاریخ و فرهنگ پر شکوهمان و پراکندن هر چه بیشتر آن است. در این راستا در کوششی هر چند ناچیز و با برداشتی از منابع مختلف ، گزیده ای از تاریخ باستانی سرزمینمان ایران تقدیم می گردد .
نژادها
نژاد شناسي مردمان روي زمين را به پنج گروه زيرتقسيم مي کند :
سفيد پوست ، زرد پوست ، سرخ پوست ، سياه پوست و ماله
نژاد زرد که مغول نيز ناميده مي شود شامل اقوام زير است : چين ، تبت ، مغول و تاتار
نژاد سفيد که مورد بحث اين گفتار است شامل سه بخش هندو اروپايي ، سامي و حامي مي باشد
حامي ، نژاد مردمان آفريقاي شمالي ، مصر ، ليبي و حبشه است .
سامي ها ،اکثرا در عربستان ، بين النهرين ، سوريه و لبنان زندگي مي کنند . ملل سامي نژاد عهد قديم عبارتند از : آرامي ها ، کلداني ها ، آشوري ها ، اعراب ، فنيقي ها ، بني اسرائيل و يهود .
مردمان هندو اروپايي چنانکه خود عنوان مي رساند مردماني هستند که مساکن آنها از هند تا اروپا گسترش دارد . در اروپا اکثر مردم و در آسيا فقط ايراني ها ، هندي هاي آريايي وارامنه از اين نژاد مي باشند . هندو اروپايي ها به هشت گروه زير تقسيم مي شوند :
آريايي ، يوناني و مقدوني ، ارمني ، آلباني ، ايتاليايي ، سلتي ، ژرمن ( آلماني ها ) ، ليتواني و اسلاوي .
فلات ايران
فلات ايران از بزرگ ترين فلاتهاي آسيا است که از مشرق به فلات پامير و از مغرب به ارمنستان ، آسياي صغير و دشت بين النهرين ( سرزمين ميان دو رود دجله و فرات ) و از شمال به کوههاي قفقاز ، درياي خزر و رود جيحون و از جنوب به خليج فارس محدود است. مورخين ، علم تاريخ را به دو دوره پيش از تاريخ و تاريخي تقسيم كرده اند . مرز ميان اين دو بخش ابداع خط است .
پيش از تاريخ
پانزده هزار سال قبل از ميلاد
در ايران كهن ترين آثار انسان غار نشين را در حفاري غار تنگ پبده در كوههاي بختياري واقع در شمال شرقي شوشتر يافته اند . ابزار انسان در اين دوره سنگي بوده اند و ظروف سفالي نا همواري را كه به صورت ناقص پخته شده بودند توليد مي كرد و زنان كارهاي قبيله را اداره مي كردند و به مقام روحانيت مي رسيدند و اين اولويت زن مختص جامعه ايراني بود كه بعدها وارد آداب آريائيان مهاجر به ايران نيز شد .
از حدود هزاره پنجم قبل از ميلاد انسان غار نشين پس از خشك شدن زمين ، ساكن دشت شده و دوره جديد ي را آغاز نمود . قديمي ترين محل سكونت بشري كه در دشت شناخته شده سيَلك نزديك كاشان و در جنوب تهران است . انسان اين دوره همچنان شكار را ادامه داد و به تدريج كشاورزي را توسعه بخشيد . در اين دوره همراه با ظروف سفالين ناقص و سياه سفالهايي قرمز رنگ نيز به كار برد و نخستين پيشرفت در فن كوزه گري صورت گرفت و آن پيدايش ظروف منقوش به خطوط عمودي و افقي و پوشيده از اندودي سفيد رنگ بود . در اواخر اين عهد نخستين اشياي كوچك مسي كه هنوز چكش كاري مي شد ظهور نمود و انسان عصر حجر كه هنوز ذوب فلز را نياموخته بود به تدريج وارد عصر فلز مي شد . آنها مرده را به شكل در هم پيچيده اي در كف اتاقها دفن و آن را به رنگ قرمز ملون مي كردند و معتقد بودند اين نزديكي ، مردگان را در خوراك و ساير چيزها با خانواده شريك مي كند . انسان پس از اهلي كردن حيوانات در اين دوره با تجارت نيز آشنا مي شود و به مبادلات اقتصادي مي پردازد . ايرانيان برعكس پندار مصريان خدايي مونث را مي پرستيدند .
چهار هزار سال قبل از ميلاد
در اين دوره خانه وسيع تر گرديد و صاحب درهايي شد كه محل آنها اكنون مشهود است . چينه ها جاي خود را به خشت گلي كه تازه اختراع شده بود دادند . در اين دوره خشت فقط كلوخه اي از خاك بود كه آن را در كف دست درست كرده و در آفتاب خشك مي كردند . رنگ قرمز براي تزئين ديوارهاي اتاق به كار رفت . اينان نيز در نزديكي اجاق در جايي گود كه مختص جام و كاسه بود در عمقي نزديك به 15 يا 20 سانتي متر مرده را به صورت خميده و منحني دفن مي كردند . در اين دوره ظروف با تصوير حيوانات تزئين مي شد .و اين نشان مي دهد ايران زادگاه اصلي ظروف منقوش است . ( 4000 سال ق.م ) فلز مس در اين دوره به تدريج براي ساخت ابزار مورد استفاده قرار گرفت. در اين زمان آجر بيضوي شكل متروك گرديد و جاي خود را به آجر صاف و مستطيل كه با خاك نرم ساخته مي شد داد . پنجره در خانه ها به كار رفت و ارتفاع درها معمولا از 80 تا 90 سانتي متر تجاوز نمي كرد و استفاده از رنگ سفيد هم در كنار قرمز متداول گشت . مرده در كف اتاق و در حالي كه اعضاي بدن به طرف شكم كشيده مي شد و بر استخوان آن علايمي با رنگ گل اخري نقش مي كردند دفن مي شد و همراه آن لوازم بسياري زير خاك مي كردند . در اين دوره چرخ كوزه گري ابداع مي شود در اين دوره نيز فلز كاري به ترقي خود ادامه داد ، مس را ذوب و ريخته گري مي كردند .
مهم ترين تمدنهاي پيش از تاريخ ايران به شرح زير مي باشند :
تمدن آرتا در جیرفت کرمان
تمدن سيلک در نزديکي کاشان
تمدن گيان در نزديکي نهاوند که دشت نسا در جنوب جاده همدان در آن محدوده قرار داشته است . اين دشت به جهت اسبهاي خود مشهور بود .
تمدن حصار در نزديکي دامغان
تمدن آنو در مرو
تمدن حسنلو در آذربايجان غربي
تمدن مارليک درتپه چراغعلي در رودبار گيلان
تمدن شوش در خوزستان
ادامه دارد ....
اسطوره به معناي آرمان و باورهاي مردم يك سرزمين در گستره تاريخ است . ايرانيان نيز آرمان هاي خود را در اسطوره هاي خويش متبلور كرده اند . اسطوره هايي كه پيام اصلي آنها كوشش براي دادگري ، مبارزه با ستم و تلاش خستگي ناپذير براي پيروزي نيكي بر بدي است . يكي از بزرگ ترين اسطوره هاي ايراني كه در بر گيرنده رسالت تاريخي شكوه ايران زمين و به زانو درآمدن دشمنان اين مرزو بوم در راستاي ايجاد دنيايي بهتر و آبادتر ، به شمار مي رود ، كيخسرو است . او يكي از قهرمانان اسطوره اي ايران است كه همه دشمنان ايران زمين را به زانو درآورده و به كين خواهي ايرانيان برمي خيزد او در اين رسالت خود همواره در پي پيروزي پاكي بر پليدي است و در اين بين سرزميني كه همواره با حماسه آفريني هاي او همگام بوده آذربايجان است . نقش آذربايجان در حماسه كيخسرو در شاه نامه فردوسي ، نشانه اي از نگرش تقدس آميز فردوسي به آذربايجان است .
حكيم آنچنان جايگاه والايي براي آذربايجان قائل بوده كه اين سرزمين را نماد پيروزي وهومني بر قواي اهريمني مي داند .آذربايجان در كلام فردوسي جايگاهي است كه در آن رسالت كيخسرو مورد تاييد يزدان قرار مي گيرد . خاك مقدس آذربايجان به اين قهرمان ايران زمين نيرو مي بخشد و او را شايسته فرمان روايي مي سازد . سرآخر نيز پيروزي نهايي او بر دشمنان در آذربايجان رخ مي دهد ، آري فردوسي در اسطوره كيخسرو نقش منحصر به فردي براي آذربايجان قائل گرديده و اين سرزمين را براي هميشه تاريخ ، خاستگاه جنبش هاي ايراني و تجلي گاه پيروزي ايرانيان مي داند . نقشي كه فردوسي براي آذربايجان به تصوير كشيده ، بعدها در طول تاريخ بارها تكرار شده ، جنبش صفويه از اين خطه پديدار مي گردد ، نادر در آن بار ديگر طرح امپراتوري بزرگي را مي ريزد ، نهضت مشروطيت ايران نيز از اين ديار ظهور كرده و به بزرگ ترين پيروزي هاي خود دست مي يابد .
اين يادداشت با مدد از شاه نامه فردوسي به سفري از سفرهاي كيخسرو به آذربايجان اشاره و پيوند خطه گرامي آذربايجان را با ديگر نقاط ايران از گاه باستان نشان مي دهد .فردوسي شاعر نام دار و حماسه سراي بزرگ در كتاب شاه نامه به سه سفر كيخسرو به آذربايجان اشاره مي كند . نخستين سفر كيخسرو فروزان كردن آذرگشسپ در آذربايجان است ، دومين سفر او به آذربايجان هنگامي است كه بر تخت مي نشيند و عزم بازديد از ديگر نقاط ايران را دارد و سومين سفر وي به هنگام كين خواهي خون پدرش سياوش از تورانيان است .
نكته بسيار مهمي كه در شاه نامه فردوسي در مورد ارتباط باستاني و تاريخي آذربايجان با ديگر نقاط كشور بزرگ ايران قابل ذكرو اهميت است ، تركيب لشكر ايران در جنگ كيخسرو با افراسياب توراني است . در اين ابيات فردوسي به نقاطي اشاره مي كند كه نيرو از آنجا براي جنگ با « تركان توراني » بسيج شده است و در اين ميان به آذربايجان و دلاوراني نيز كه از اين خطه براي نبرد فراهم شده است اشاره مي كند و این در حالی است که پان ترکان همواره کوشیده اند تورانیان ترک تبار و آذربایجانی های ترک زبان شده را یکی نشان داده و چنین تلقین نمایند که فردوسی آذربایجانی ستیز و پارس پرست است ، این ابیات گویای حقیقت و پاسخ مناسبی برای یاوه گویان است .
هر آن كس كه از زابلستان بدند
وگر مهتر و خويش دستان بدند
يكي آنكه بر خوزيان شاه بود
گه رزم با تخت همراه بود
به يك دست مر، طوس را كرد جاي
منوشان و خوران فرخنده راي
كه بر كشور پارس بودند شاه
منوشان و خوران زرين كلاه
دگر شاه كرمان كه هنگام جنگ
نكردي به دل ، راي درنگ
بزرگان كه از بردع و اردبيل
به پيش جهاندار بودند خيل
دگر لشكري كز خراسان بدند
جهنجوي و مردم شناسان بدند
ز گردان وجنگ آوران ده هزار
گزين كرد شاه از در كارزار
فردوسي در بيان سفر كيخسرو به آذربايجان به افروختن آذرگشسپ به دست كيخسرو اشاره مي كند و به زبان زيباي شعر روايت ديني اوستايي و روايات ملي را مورد تاييد قرار مي دهد و بنابراين بر اهميت آذربايجان و منزلت مذهبي آن در نزد ايرانيان از عهد باستان تاكيد مي كند . فردوسي جنبه هاي ارزشمند ديني و ملي خطه آذرآبادگان را كه در تواريخ آمده به طرز زيبايي بيان مي كند و مي گويد : بنا به فرمان كيكاوس ، ابتدا فريبرز و طوس براي تسخير دژ بهمن و برپايي آتش آذرگشسپ به آذربايجان مي روند ولي موفق نمي شوند :
چو خورشيد بر زد سر از برج شير
سپر اندر آورد شب را به زير
فريبرز با طوس نوذر ، دمان
بيامد به نزديك شاه جهان
بشد طوس با كاوياني درفش
به پاي اندرون كرده زرينه كفش
فريبرز كاوس در قلبگاه
به پيش اندرون طوس و پيل و سپاه
چو نزديكي حصن بهمن رسيد
زمين همچو آتش همي بردميد
سنان ها ز گرمي همي برفروخت
ميان زره مرد جنگي بسوخت
زمين سر به سر گفتي از آتش است
هوا دام آهرمن سركش است
پس از ناكامي فريبرز و طوس در تسخير دژ بهمن ، كيخسرو كه در تاريخ اساطيري و روايات ملي و ديني جنبه تقدس دارد از طرف كيكاووس مامور تسخير دژ بهمن و برپايي آذرگشسپ و برانداختن بت خانه اهريمني مي گردد :
چو آگاهي آمد به آزادگان
بر پير گودرز كشوادگان
كه طوس و فريبرز گشتند باز
ترا رفت بايد همی رزم ساز
( ادامه دارد )